قهرمان ميرزا عين السلطنه
6841
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
پشت خانههاى عزيز السلطانى كه جزو مجلس جديدا شده تمام پشت بامها و روى تمام درختها مثل گوسفند آدم خوابيده و نشسته و ايستاده . اما آنچه ما از بيرون مىديديم تمام سر درب مجلس و روى ديوار مجاور ميدان و روى بام آهنى اطاق پارلمان مملو جمعيت بود ، سواى توى ميدان و باغچه و خيابان شاهآباد ، صفى عليشاه ، پستخانه ، بهارستان ، نظاميه . مستورى خانمها خانمهاى ما پشتبام خانهء مرحوم افخم الملك مجاور ميدان بهارستان [ بودند ] و به قدر صد نفر زن جلوى كميساريا و همانقدر جلوى عمارت معين السلطان . ديگر زن راه نداده بودند و مردم شهرى به خانمها مىگفتند نيائيد ما براى مستورى شما اقدام مىكنيم . سردار سپه در درشكه من دور ميدان را طوافى كرده ديدم يك دسته همسواره نظام شوشكه بسته پياده در خيابان بهارستان شمال ميدان ايستاده ، اسد اللّه ميرزا رسيد . باهم آمديم به شاهآباد و آنجا در سر سهراهى ايستاديم . يكمرتبه صداى نعلهاى اسب روسى آمد . من گمان كردم سواره نظام مىآيد ، كنار كشيدم . چيزى نگذشت ده نفر سوار نظام با كلاه سفيد كه بسيار بزرگ و موى پوست آن مثل شرّابه آويزان بود گذشت . متعاقب آن درشكهء هميشگى حضرت اشرف و اردنانس او نزد كالسكهچى ، در باكس درشكه چهار نفر از همان سوار در عقب درشكه . خود رئيس الوزراء شنل آبى ( همان شنل معروف كه جرايد ستايش آن را مىكردند ) يقه قرمز به دوش ، يك چوب بامبوى قطورى كه سرش ميان دو دست او دمبش ميان درشكه ، مثل ستون استقامت خودش براى حركت درشكه و بشتاب رد شده داخل ميدان گرديد . يكمرتبه صداى صاحبمنصبان براى احترامات شخص اول مملكت بلند [ شد ] آژان و نظامى سلام دادند . ما ديگر چيزى نديديم كه كجا رفت يا چه كرد . فرار مردم ساعت پنج بعد از ظهر درست يك ساعت ده دقيقه بالا به غروب مانده بود باد بدى مىآمد گرد و خاك كمى بود ، قطره قطره باران جارى . من و اسد اللّه ميرزا حركت كرديم به سمت خانهء عميد الدوله كه درست در ناف خيابان شاهآباد واقع است ، هنوز پنجاه قدم نرفته يك ربع از گذشتن رئيس الوزراء نگذشته ديديم جمعيت به خيابان با قدم دو هجوم